شعری خطاب به سروش
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱   کلمات کلیدی:


شنیدم سروش در غربت به جوش آمد و در پی نان دهان به یاوه گشود و عاقبت الامر آنچه بود را نمود شاید این چند بیت چراغ راه آن افتاده به چاه باشد

 

هلا بهوش سروشی که شوم می‌خوانی
نشسته‌ای به خرابه چو بوم می‌خوانی
نگفتمت که جهان زنگ امتحان دارد
نگفتمت به زنان دل مده زیان دارد
نگاه کن چه گفتی؟ ببین کجا رفتی؟
زمیهن خودت ای نازنین چرا رفتی؟
چه سود می‌بری از نفی مردم نه دی؟
چرا به بهمن ما حمله می‌کنی؟ هی هی!
خدا نکرده مگر کور بوده‌ای درویش
که میزنی به دل مردمان چون عقرب نیش
مگر نخوانده‌ای ای نازنین تو مولانا؟
که در حضور کدیور شدی اسیر بلا
هلا جوانک مغرور و مدعی تا چند
به جام صاف حقیقت نمی‌زنی لبخند
بخند و اخم مرا بازکن تو را به خدا
چقدر اخم و دورویی، چقدر رنج و بلا
تو از کدیور گمراه با سوادتری
رها شو از غل و زنجیر او بکن هنری
مرید یک نفری باش از خودت بهتر
مشو زآتش این تاکستان چو خاکستر
به سوی رهبر مردم زبان دراز مشو
بیا کبوتر ما شو و مرو گراز مشو
کدام فلسفه تعلیم ناسزایت داد؟
چرا دهان تو بر فحش و بد رضایت داد
«رضا به داده بده و زجبین گره بگشا»
بیا به راه محبت مرو به چاه جفا
«وفا به عهد نکو باشد اربیاموزی»
مرو بحکم خطا در پی زراندوزی
مگر نه عبد کریمی، به نام، نامی باش
که گفت در پی خردی، پی غلامی باش؟
شدی که آب بیاری و آبرو بردی
قرار زنده شدن بود ناگهان مردی؟
تو کیستی که به پیر و مراد ما بپری؟
به کینه حمله کنی بر ستاره سحری
تو کیستی که بدانی امام یعنی چه
تمام عمر ندانی سلام یعنی چه
سلام ما به امامی که لاله می‌پرورد
درود بر غم عشق و دریغ از پی درد
کدیورانه سروشا چو گربه کور شدی
زلطف رهبر مستضعفان جسور شدی
«نگفتمت مرو آنجا که در هوات کنند
که سخت دست درازند و بسته پات کنند»
نگفتمت ز ته دل بگو علی مددی
تو گفتی اینکه سخن‌های من همه بلدی
نه واقفی تو به راه و نه چاه می‌دانی
هرآنچه گفت کدیور بخوان تو می‌خوانی
شبیه خلوت خود باش یا بیا خود باش
مشو مرید کدیور کدیور اوباش
زخواجه بشنو اگر حرف ما نمی‌شنوی
شنو زخواجه که شاید به راهه خیر روی
«چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من از خطا اینجاست»